نام: | |
ايميل: | |
قدمهاشو آرومتر کرد و بر خلاف جهت بادهاي زمين حرکت ميکرد ... راه مي رفت و تنها به زمزمه هايي که به سمتش پرواز ميکردن دل مي سپرد ... او راه مي رفت و زمين ساکن بود گويي از چرخش باز ايستاده بود ... تمام خلقت باز ايستاده بودندو او همچنان بر خلاف بادها گام بر ميداشت و قصه زمين را ميشنيد ...
آب ، آتش ... غار ها و دره ها ... کوه هاو برکه ها ... ادم ، حوا ، تولد يه لبخند ، قتل گل ، جنگ ستاره ها ،
دو پيامبر آمدندو رفتن يکي عاقل و يکي ديوانه ... همچنان راه ميرفت و قصه زمين را مي خواند ... بدنش شروع کرد به لرزيدن سرمارا حس ميکرد در ،تابستان گرما ... قدمهايش را آرامتر کرد ... خودش را ديد در همه قصه هاي زمين ... خودش را در سيبي ديد به دست حوا ... خودش را فرشته نجات کودکي در دريا ... خودش را ابليس شهوت و خداي عشق ديد ... لبهايش به کبودي ميرفت ... جسمي بي حس که حتي پي به گام هاي نرم و آهسته نميبرد ... همچنان مي رفت ... خودش را در جنگ در ، فتح يه درخت ديد ...
گاهي ميديد خودش را مي فروشد و گاهي مادر روحاني که در معبدي دور زندگي مي کند ... خودش را در آن مرد فيلسوف و آن زن شاعر ميديد ... خودش را در تمام بودنها و نبودنهاي قصه زمين ميديد و ميشنيد ... تمام بدنش ميلرزيد ... حس بي پناهي تمام وجودش را مثل خوره اي نابود ميکرد ... سرگيجه امانش را بريده بود ... او تنها قصه زمين بود با تمام زشتي ها و زيبايي هايش ... تنهايي روحش را به آغوش ميگرفت و تمام بودنش را ميلرزاند ... و او تنها مخاطبي بود که به دنبال راز تنها قصه اش ميگشت ...
به دريا که رسيد روحش را با آب نوازشي داد و گريست ...
سرش گيج ميرفت و زمين با سرعت بي مانندی به دور او می چرخید ... حالا او ایستاده بودو همه چیز به دور او میچرخیدند او بود و تنها راز خلقت ... رازی ته دلش را میلرزاند ... نمیدانست چیست فقط میدانست که به شدت بودنش دوسش می دارد ... :
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام ، دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نزیسته ام ،دوست می دارم
برای خاطر عطر نان ، و برفی که آب می شود
و برای نخستین گناه
دوست میدارم
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم
دوست می دارم
پا وب : ( شعر از خودم نبود این متن با شنیدن این شعر به کلم زد )